جایی برای پاسخ به پرسش های معلمان و دانشجویان و دانش آموزان

پرسش :  چند وقتي است كه اين سؤال ذهن مرا به خود مشغول كرده است كه هدف انسان از زندگي چيست؟ چرا ما زندگي مي كنيم ؟

 معتقد به منظم بودن جهان هستم. و معتقدم كه خداوند بي هدف آفرينش را انجام نمي دهد.ولي هر چقدر تفكر مي كنم هدف از زندگي را نمي فهمم.  به قول مولانا

 

از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟        به جامي روم آخر ننمايي وطنم.

 

 بي پاسخ ماندن پرسش هايم كم كم دارد مرا به پوچي و به يك احساس بي هدفي سوق مي دهد.                                                                                     اگر اين سه سئوالم پاسخ داده شود، به راستي حيات و نشاط ديگري پيدا  خواهم كرد. 

 

 پاسخ : سؤالاتي كه براي شما پيش آمده است، مسائل اساسي فكر و انديشه بشري است. به جرئت مي‏توان گفت كه دين، عرفان، فلسفه و كلام، همگي در صدد پاسخ‏گويي به اين سؤالات بوده‏اند.

شك و ترديدي كه پُل يقين است ، و درد حيرتي  كه  مي گويند ،دردي شيرين و خوشگوار است ، از همين سؤالات اساسي و ذهن سيّا ل و پرسشگري چون ذهن شما بر مي خيزد و  پيدامي‏شود. بله اين درد ممدوح و پسنديده اي است . اين درد  نصيب هر كسي  و هر ذهني نمي شود .

 انسان هاي حقيقت جو و مسئوليت گرا هستند كه  در طول حيات خود، همواره از خود مي‏پرسند:

 از كجا آمده اند؟ به كجا مي‏روند؟ در كجا هستند؟ چگونه بايد باشند؟ چه بايد بكنند؟

 دليل اين پرسش ها نيز روشن است. انسان بر اساسسرشت و فطرت خويش به دنبال كشف راز وجود وسرّ هستي و آفرينش خود است. او همواره درجست و جوي يافتن پاسخ اين سؤالات است كه مبدأ من كيست و كجا است؟ مقصود من چيست؟ مقصد من چيست و كجا است؟

 به راستي چه ضرري، بيشتر ازخود فراموشي است؟! آنان كه چنين دردي ندارند، همانند كساني اند كه از بويايي محروم‏اند و نمي‏توانند بوي خوش عطر وگلاب را استشمام كنند. شما حتما افرادي را ديده‏ايد كه چيز كوچكي را گم مي‏كنند و ساعت‏ها به دنبال آن مي‏گردند؛ در حالي كه خودشان را گم كرده‏اند و هرگز به فكر اين نيستند كه به دنبال گم شده اصلي و حقيقي خود بگردند.

 

مقدمه :  انسان تشنه حقيقت و كمال است .  تا زماني كه به آن  نائل نشود، به آرامش حقيقي نمي‏رسد. حقيقت مطلق از ديدگاه قرآن ، فقط خداوند است  ذلك بان الله هو الحق  (1) و غيراو، باطل محض است. :   و ان ما يدعون من دونه هو الباطل      و آنچه را غير از او مي‏خوانند باطل است».

 نتيجه اي كه از اين سخن (حقيقت مطلق فقط خداوند است و غيراو، باطل محض است)  به دست مي آيد، اين است كه  آرامش فقط در سايه ايمان به خداوند  ياد و ذكر اوحاصل مي‏شود.  چنان كه قرآن كريم مي فرمايد :  الذين امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله..      آنان كساني هستند كه ايمان آورده‏اند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن و آرام است». ذيل آيه شريفه تاكيد مي‏كند كه فقط ذكر خداوند، مايه آرامش دل‏ها است و دل آدمي تنها با ياد خدا آرامش مي‏يابد:   الا بذكر الله تطمئن القلوب (2) آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مي‏يابد». انسان به هر مطلوبي كه برسد، باز مضطرب و ناراحت است؛ زيرا آنها نه تنها مطلوب با لذات نيستند؛ بلكه جلوي تا بش حقيقت را نيز مي‏گيرند.

روشن است منظور از ياد خدا، فقط ذكر زباني نيست؛ كه نازل ترين مراتب ذكر است ، بلكه ذكر قلبي و مهم تر از آن ذكر در عرصه كار و عمل است كه باعث كشف و مكاشفه قلبي و معرفت شهودي  مي شود و بر دل‏ها مي‏نشيند و انسان را صاحب دل مي‏كند. (3)

. پس محور تمام معارف و اصل و ريشه تمام علوم «الله» است؛ به عبارت ديگر «الله» ريشه معارف است و ديگر معارف، شاخه‏ها و تنه و برگ‏هاي آن هستند. معرفت الله و شناخت خدا، همچون اقيانوسي است كه تمام معارف از آن منشعب مي‏شوند و ما آن را «خدا محوري» يا «خدا مركزي» مي‏ناميم كه تمام مباحث و معارف ديني، فلسفي، عرفاني و حتي علوم تجربي و آزمايشگاهي - به معناي درست وحقيقي آن - زيرمجموعه آن است. انسان شناسي ، نيز از اين قاعده مستثني نيست،زيرا شروع و ختم ، ابتدا و انتهاي انسان‏شناسي «الله» تبارك و تعالي است.   هو الاول و الاخر(4) او(خداوند ) اول و آخر است» . با بيان اين مقدمه سؤالا ت  سه گانه  به شرح زير پاسخ داده مي‏شود .

 

 

   سؤال اول : از كجا آمده‏ايم؟ قرآن كريم به اين پرسش پاسخ مي‏دهد:انّالله (5) ما از آن خداييم ».

ما از آن خداييم به چه معنا است؟ معناي درست آيه شريفه، اين است كه ما حقيقتا ملك و مال خدا هستيم و خداوند مالك حقيقي ما است و تمام هستي ما از خدا نشأت مي‏گيرد.

 

    توضيح: اين كه مبدأ هر موجودي خداوند است ، بدان معنا است كه انسان مخلوق او است و از عالم الهي آمده و وطن او عالم بالا است. در بعضي از آيات آمده كه نيمي از او خاك است:« اني خالق بشرا من طين »(6) من بشر را از گل مي‏آفرينم. ودر آيه ديگر آمده است:«هو الذي خلقكم من طين»(7) او است آن كه شما را ازگل آفريد». يعني حقيقت انسان جنبه خاكي بودن او نيست. آيات بسياري بر اين نكته دلالت دارند كه تمام حقيقت انسان، جنبه روحاني بودن او است. انسان از آن جهت كه صاحب روح و نفس است، انسان است؛ و گرنه از جهت جسماني بودن، تفاوتي با حيوانات ديگر ندارد. پس تمام حقيقت انسان و ملاك انسانيت وي، روح او است.(8)

 

    اين روح از جانب خدا به انسان داده شده است:فاذا سويته و نفخت فيه من روحي (9)     هنگامي كه او را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم»

    قرآن كريم در جايي ديگر تصريح مي‏فرمايد: قل الروح من امر ربي (10) بگو روح كار پروردگار من است» منظور از «امر ربي» «كارپروردگار و خدا» است. در آيات ديگر تصريح شده است كه روح منسوب به خدا است: « من روحي » (11) و  « من روحنا»و « من روحه » مي‏دانيم كه از نظر ادبي در اين سه مورد، روح به ضميرهاي «ي» به معناي «من»، «نا» به معناي «ما» و «ه» به معناي «او» اضافه شده است.

مسلما منظور اين نيست كه چيزي از خدا جدا شده است؛ زيرا خدا بسيط است و جزء ندارد تا جزئي از آن جدا شود؛ بلكه منظور اين است كه اين روح به خداوند تعلّق دارد؛ يعني، هم بدن مخلوق خدا است و هم روح. اما اين انتساب برابر نيست ،بلكه روح انسان از شرافت بيشتري برخوردار است. پس تاكنون چند مطلب ثابت شد:

 

    1. حقيقت انسان به روح او است نه جسم او.

 

    2. خداوند خالق و آفريننده انسان (هر دو جنبه مادي و روحاني او)است، اما در اين ميان روح را به خود منسوب كرده است؛

 

    3. روح از عالم الهي است و تعلّق خاص به خدا دارد كه نشان از شرافت او است.

 

    بنابر نظر برخي، انسان در ميان دو پرانتز قرار دارد: تولد و مرگ و در وراي آنها تاريكي است. اما انسان از نظر قرآن در ميان پرانتز ياد شده نيست. انسان از جهان ديگر (عالم امر) آمده است و «من واقعي» او نيز، بدن و جهازات بدني و توابع آنها نيست؛ بلكه «من واقعي» اونفس و روح او است كه ملاك شخصيت واقعي او مي‏باشد(14).

 

    نتيجه بحث اين كه در پاسخ به سؤال «ما از كجا آمده‏ايم» قرآن مي‏فرمايد: «انا لله» و معنايش  اين است كه ما هنر خداييم و از عالم امر و الوهيت، به اين جهان هبوط كرده‏ايم. پس مبدأ انسان خدا است.

    فلسفه اسلامي به طرز بديعي اين بحث را به تصوير كشيده است. بنابر نظر حكمت متعاليه ملاصدرا، موجودات ما سوي الله (موجوداتي كه هستي‏شان از خودشان نيست، بلكه در هستي وامدار خدا هستند) عين ربط و تعلق به خدايند؛ يعني، با اراده الهي موجود شده‏اند و با اراده او باقي هستند و زندگي؛ مرگ و تمامي شؤون و حالات آنها، به دست خداوند است و آنها - از جمله انسان - هيچ استقلالي از خود ندارند. به عبارت ديگر آنها معلول و كار خدا هستند، و تمام هستي‏شان - در پيدايش و بقا - از خدا است.

 

    پس انسان موجودي است كه تمام هستي (تمام هويت و شخصيتش) از خدا است و بستگي كامل به او دارد و مبدأ، مقصد و مقصود او نيز خداوند است. او سراسر نياز و احتياج به جانب بي‏نياز مطلق است كه در پيدايش و بقا، فرياد   الفقر فخري  مي‏زند. فلاسفه ما از اين مطلب، به امكان فقري تعبير كرده‏اند.

    در پايان تذكر اين نكته ضروري است كه فلاسفه و متكلمان، از بحث «از كجا آمده‏ايم؟» به عنوان خداشناسي و توحيد تعبير كرده و دلايل متعددي نيز براي اثبات وجود خدا اقامه نموده‏اند.(15)

 

اما اين كه هدف ما از زندگي چيست؟ در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نكته توجه كرد:

 

نكته اول: شناخت تفاوت مفهوم زندگي ازمفهوم هدف زندگي : نخست بايد معناي هدف مشخص شود. وتفاوت زندگي ازهدف زندگي متمايز گردد.

 هدف چيست ؟ «هدف براي هر امر و هر راه، نقطه‏اي است كه آن راه وآن امر، به آن ختم مي‏شود».

 

دقت كافي در اين نكته، ما را از خطاهاي بسياري ايمني مي‏بخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه كساني قرار گرفته است كه به معناي صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته‏اند. از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگي و يا از اجزاء حيات دنيوي بشر بوده و در مواردي ايده‏آل براي بخشي از زندگي به حساب مي‏آمده،به عنوان هدف براي كل حيات تلقي نموده‏اند؛ و با توجه به چگونگي اين تلقي و انتخاب، دچار زيان در زندگي يا شكست‏هاي روحي شده‏اند. در اين باب، مي‏توان به كساني اشاره كرد كه بهره‏مندي از لذت‏ها و شهوت‏ها را هدف دانسته‏اند، در حالي كه اين تصور غلطي است؛ چرا كه آنچه جزء زندگي است، نمي‏تواند هدف زندگي باشد. براي چنين افرادي پس از پايان زندگي، يعني حيات دنيوي، رسيدن به هدف، هيچ تصويري ندارد. يا كساني كه رسيدن به مدارج عالي علمي را هدف زندگي خود دانسته‏اند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده و به دليل احساس شكست، ديد منفي و مأيوسانه‏اي نسبت به زندگي بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگي دنيوي، نيل به هدف ديگر براي آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «مفهوم زندگي» و « مفهوم هدف از زندگي» از يكديگر متمايز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگي است، هدف زندگي تلقي نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگي، بايد مافوق حيات طبيعي قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعي محض و شئون آن نگيريم. (16)

 

نكته دوم، تعيين هدف زندگي است:  بايد هدف را به درستي بشناسيم. روشن است كه متفكران و انديشمندان بسياري در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاريخ، هدفهاي متفاوتي براي زندگي ترسيم و ارائه كرده‏اند. امّا اين بدان معنا نيست كه همه اين نظرها درست و همه اين هدفها صحيح شناخته شده و به ديگران شناسانده شده باشد. ضديّت و يا تناقض بسياري از اين هدفها، نشانگر صحت اين مدعا است. بيان يك مثال قدري از اهميت اين نكته پرده بر مي‏دارد.

 فرض كنيد بيماري داريد كه نياز فوري به دارويي خاص دارد. از طرفي، شما مي‏دانيد كه اين دارو تنها در يك داروخانه عرضه مي‏شود؛ امّا شما اين داروخانه را نمي‏شناسيد. اكنون درمي‏يابيد كه دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه از طرفي و يافتن آدرس آن از طرف ديگر؛ تا چه حد ضروري و جدي است. يعني، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه براي يافتن دارو مهم است، اين كه شما از كدام خيابان و به چه شكلي برويد تا به آن داروخانه برسيد، اهميت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگي رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمه‏اي جانسوز و جبران‏ناپذير براي شما در پي خواهد آورد.

در اولين قدم از جستجو، براي يافتن هدف زندگي و راه رسيدن به آن، پاي ما به زنگ خطري برخورد مي‏كند كه هر چند تكان‏دهنده است،ولي براي هوشياري و دقت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنين مي‏گويد: «تنها يك بار اين راه را خواهي رفت و يك بار زندگي را تجربه خواهي كرد» اين اخطار و گوش زد مهم و جدّي، ما را بر آن مي‏دارد كه با دقتي متناسب با اهميت موضوع و موشكافي بسيار، به كاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايي براي يافته خود دست و پا كنيم.

شناخت هدف زندگي، تنها در توان حيات آفرين است.

 

با توجه به نكات مذكور متوجه خواهيم شد كه شناخت هدف زندگي، كار آساني نيست تا در توان ما يا امثال ما كه خود براي اولين و آخرين بار از اين راه مي‏گذريم، بگنجد. گويي بايد دستي از آستين غيب برآيد و با انگشت اشاره‏اي، هدف و سمت و سوي آن را به ما بنمايد.به بيان ديگر، تنها حيات آفرين ،ازهدف آفرينش خويش آگاه است. تنها او مي داند چه آفريده، و براي چه هدفي آفريده است

خوشبختانه و با كمال شعف بايد بگوييم اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگي رسيدن به آن، كاري كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نيك فرجام باشيم و برناتواني ما در اين باب، عليم است؛ حكيمانه و مشفقانه در حالي كه به همه جهان هستي احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مي‏داند؛ هدف زندگي و راه رسيدن به آن را به خوبي و  

پله پله به ما مي‏آموزد؛ و ما كه اين را كامل‏ترين و مطمئن‏ترين تعليم مي‏دانيم، با استفاده از آيات قرآن يعني سخن خداوند حيات آفرين و هدف گذار، آن را براي شما باز مي‏گوييم.

 

خداوند متعال در آيات گوناگون اين حقيقت را براي ما بازگفته است كه هدف آفرينش همه جهان هستي و از جمله انسان  باز گشت به خدا ست.  فرجام تمامي امور و پايان زندگي همگي به سوي خداوند و از آنِ اوست:

 

«وَ إِلَي اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام كارها به سوي اوست»، (17)

«وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام همه كارها از آنِ خداست»، (18).

 

«وَ إِلَي اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] كارها به سوي خدا بازگردانده مي‏شود»، (19).

 

«اللّهُ يَبْدَوءُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛ خداي متعال خلق را آغاز مي‏كند و سپس خلق را برگشت مي‏دهد، سپس [شما انسانها ]به سوي خداي متعال برگشت داده مي‏شويد»، (20).

 

بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرماني كه اسلام براي بشر تصوير كرده است، فقط خداست و بس. آدمي با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوي خداوند در حركت وتكاپو است و در واقع تمامي جهان به سوي آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم، چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم رو به سوي آن هدف و غايت داريم. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، (21).

تفاوت هدف گرايي انسان با ساير موجودات

 همان گونه كه بيان شد تمامي جهان رو به سوي خداوند جهان آفرين دارند . به بيان ديگر هدف زندگي همه موجودات، بخواهند يا نخواهند، بدانند يا ندانند، حركت ، رفتن و رسيدن به خدا است .پس اولا چه تفاوتي ميان انسان و ساير موجودات وجود دارد ؟ثانيا انسان يا ساير موجودات چه نقشي در رسيدن به هدف دارند؟ زيرا بخواهند يا نخواهند ،بدانند يا ندانند آنان را به سوي هدف مي برند.

پاسخ : آري سرانجام همه چيزبازگشت به سوي خدا است، ولي چگونه رسيدن مهم است.رفتن يا بردن !؟

 انسان به اين دليل متمايز از ساير موجودات آفريده شده ، به او عقل و درايت ، قدرت اختيار و انتخاگري داده شده ، وحي و كتب آسماني و هدايتگراني از جنس خودش به نام پيام آوران وحي و امامان معصوم عليهم السلام جهت روشنگري راه و هدف زندگي اش فرستاده شده ، تا خود رسيدن به مقصد و هدف را برگزيند و با ميل و اختيار آگاهانه و عالمانه خويش در مسير حركت به سوي خدا گام بر دارد و به وصال حق نايل گردد، نه آن كه او را ببرند . آنان كه خود راه را انتخاب مي كنند و به سوي هدف مي روند ، مقربند ، امّا آنان را كه مي برند ،معذّبند.

تفاوت ره از صفر تا بينهايت است.

 

بنابراين، انسان بايد خود تلاش كند تا به حقيقت اصلي خود نائل شده،و  در موطن حقيقي خود يعني قرب حضرت حق فايز گردد.

حضرت حق فايز گردد.

چگونگي رسيدن به هدف

 

تعيين راه وچگونگي رسيدن به هدف زندگي و كيفيت  بازگشت به سوي خداوند تنها در صلاحيت   خداوند است.

يادي از شهيد عراقي

 دادستان زمان شاه در دادخواست خو د براي او  تقاضاي  حکم اعدام مي کند،  و جرمي  را كه براي عراقي  ذكر مي كند اين است،  که آقای عراقی و دوستانش  به دنبال تشکیل حکومت اسلامی هستند . يعني تلاش براي تشكيل حكومت اسلامي  حکمش از نظر آنان اعدام است . شهيد عراقي در بي دادگاه شاه با صراحت اعلام مي كند كه: من بر اساس وظيفه اسلامي و انساني خود این کار را می کردم.زيرا  من دیدم که هر کارخانه ای که صنعتي و توليدي دارد  و محصولی را ارائه مي دهد،  کاتالوگ طرز استفاده از  آن محصول را خودش  مي نويسد . مثلاً ضبط صوت گراندیت کاتالوگش را خود گراندیت نوشته است  . کاتالوگ محصولات سونی را کارخانه ژاپني آن  نوشته است . من ديدم اين مسئله يك امر طبيعي و بديهي است كه كاتالوك همه محصولات را شرکت یا کارخانه سازنده اش مي نويسند . گفتم خوب اگر اين طور است كه كاتالوك هر كالا و محصولي را بايد كارخانه توليد كننده و مسؤلين آن بنويسند ، خدا هم( بلا تشبيه)  مثل همین کارخانه ها هرچه را که او ساخته و آفريده است ، خود او باید کاتالوگش را بنویسد.

 ما به کاتالوگي كه خداي سازنده و توليد كننده انسان براي انسان نوشته است ،  می گوییم« دین».

پس اين خداي خالق و سازنده انسان است كه باید بگوید، براي آن كه انسان به هدف آفرينش برسد  و به رشد و كمال انساني خود نائل گردد  ، چه كار بايد بكند و كدامين راه را برگزيند و چگونه عمل كند ،  هم چنين او بايد بگويد ، براي آن كه انسان در اداره جامعه ها محصول بیشتری بدهد و  رشد بیشتري و بهتري داشته باشد  ، وبا سرعت بیشتری برای پیشرفت و کمال حركت كند ،چه نوع حكومتي داشته باشد . جمهوری بهتر است یا مشروطه و یا سلطنتی  .

 شما به همه کارخانه ها و صاحبان شان اجازه مي دهيد و حق شان مي دانيد كه كاتالوك محصولاتش را خودش بنويسد،  خوب پس به خدا هم حق بدهيد كه كاتالوگ محصولاتش را خودش بنويسد .(22)

بنابراين تنها خدا حق دارد كاتالوگ راه و چگونگي رسيدن به هدف زندگي را بنويسد و به عنوان وحي از طريق انبياء به بندگانش ارائه دهد . از اين رو  حضرت حق، رسالت تبيين راه و چگونگي رسيدن به هدف زندگي را بر دوش برترين انسان‏ها يعني انبياء قرار داده است و در واقع در پرتو پيروي از ايشان و عمل به هدايت‏ها، ارشادات و تعاليم آنان است كه آدمي مي‏تواند به اصل خود يعني حقيقت انسانيت و روح خدا كه هدف اصلي، اصيل و اساسي زندگي اوست، دست يازد.

 به بخشي از آيات خدا در اين باب توجه فرماييد: «...فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً * رسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ..(23)؛ پس اي خردمنداني كه ايمان آورده‏ايد! از خدا بترسيد. راستي كه خدا سوي شما تذكاري فرو فرستاده است: پيامبري كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مي‏كند، تا كساني را كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند، از تاريكي‏ها به سوي روشنايي بيرون برد»،

 

اين آيات با لحن خاصي اين حقيقت را مطرح مي‏كنند كه پيامبران آمده‏اند تا با دستگيري انسان، او را از تاريكي‏هايي كه به واسطه تنزلش از موطن اصلي خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوي نور كه همان حقيقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.

 

«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ داعِياً إِلَي اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً؛(24)  اي پيامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوت‏كننده به سوي خدا به فرمان او و چراغي تابناك»،.

 

مولوي در مثوي خود اين حقيقت را كه بعثت انبيا براي دعوت به سوي حضرت حق است و آنان همچون چراغي تابناك، روشنگر راه آدمي در رسيدن به مقصود و هدف زندگي‏اند، به طرززيبايي بيان كرده است.

 

چون رسيد اندر سبا اين نور شرق    غلغلي افتاد در بلقيس و خلق

 

روح هاي مرده جمله پر زدند     مردگان از گور تن سر بر زدند

 

يكدگر را مژده مي‏دادند، هان     نك ندايي مي‏رسد از آسمان

 

زان ندا دينها همي گردند گبز     شاخ و برگ دل همي گردند سبز

 

از سليمان آن نفس چون نفخ صور     مردگان را وا رهانيد از قبور

ناگفته نماند كه قرآن كريم، ايمان و عمل صالح را دو ركن اساسي و دو ره توشه مهم براي رسيدن به هدف حقيقي و اصلي انسان در زندگي تلقي كرده است. از ميان آيات بسيار، تنها به چند نمونه اشاره مي‏كنيم: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ؛(25) براستي انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست‏ترين [مراتب ]پستي بازگردانيديم، مگر كساني را كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند كه پاداشي بي‏منت خواهند داشت»،.

 

«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ...؛(26) واقعا انسان دستخوش زيان است، مگر كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند»،.

 

بنابراين، بر اساس آيات قرآن چند امر روشن گشت:

 

 

اول، هدف زندگي خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.

 

دوم، هدف زندگي رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلي خود يعني «حقيقت انسان» و «روح خدا» است.

 

سوم، چگونگي و كيفيت رسيدن به هدف زندگي تنها در صلاحيت خداوند است .  خداوند چگونگي و كيفيت رسيدن به اين هدف را توسط انبياء الهي براي ما روشن ساخته است. خداوند در كنار عقل كه حجت دروني است و در راه رسيدن به هدف زندگي ما را به كلياتي رهنمون مي‏كند . انبيا و كتب آسماني را به منظور راهنمايي و معرفي جزئيات اين راه و مسير، فرستاده است.

 

چهارم، ايمان و عمل صالح دو ركن اصلي و مهم براي نيل به هدف حقيقي زندگي تلقي شده است.

 

از همه آنچه به طور فشرده و اجمالي گفتيم، روشن مي‏شود هدف زندگي براي نوجوان، جوان، دانشجو، كارگر، كارمند، پزشك، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يك كلمه «انسان»، يكسان است و البته هر كس به اندازه ايمان و عمل صالح خود كه دارد و يا كسب مي‏كند، مي‏تواند به هدف حقيقي زندگي دست‏ يابد. معني اين سخن اين است كه عارف بودن يا مذهبي بودن، لزوما از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا تلاشگر و ساعي بودن يا پزشك و كارگر و ... بودن جدا نيست؛ بلكه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعي، مي‏توانند با شناخت صحيح هدف

زندگي و چگونگي رسيدن به آن و به كار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق اسلامي و در يك كلام «ايمان و عمل صالح» در سير به سوي خداوند و بازگشت به حقيقت انساني شركت جويند.

 

در پايان دردمندانه بايد بگوييم كه ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اين كه در چه مقام و منزلتي، منزل داشته‏ايم و اكنون چه گشته‏ايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم. اما اهل معرفت و جان سوختگاني هستند كه از اين غربت بسيار در رنجند و روحشان در آرزوي بازگشت به عالم بالا، بي‏آرام وبي قرار؛ در انتظار پرواز و خالي كردن قالب بدن به سر مي برند. اين افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمن جامي در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين مولوي كه مي گويد:

 

بشنو از ني چون حكايت مي‏كند    و زجدايي‏ها شكايت مي‏كند

 

كز نيستان تا مرا ببريده‏اند    در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند

 

اين گونه مي‏سرايد:

 

حبذا روزي كه پيش از روز و شب            فارغ از اندوه و آزاد از طرب

 

متحد بوديم با شاه وجود                          حكم غيريت به كلّي محو بود

 

بود اعيانِ جهان بي‏چند و چون                ز امتياز علمي و عيني مصون

 

ني به لوح علمشان نقش ثبوت               ني ز فيض خوان هستي خورده قوت

 

ني ز حق ممتاز و ني از يكدگر               غرقه درياي وحدت سربه‏سر

 

ناگهان در جنبش آمد بحر جود                 جمله را در خود ز خود بيخود نمود

 

امتياز علمي آمد در ميان                        بي‏نشان را نشان‏ها شد عيان

 

واجب و ممكن ز هم ممتاز شد                 رسم و آئين دويي آغاز شد

 

بعد از آن، يك موج ديگر زد محيط           سوي ساحل آمد ارواح بسيط

 

موج ديگر زد پديد آمد از آن                  برزخ جامع ميان جسم و جان

 

پيش آن كز زمره اهل حق است              نام آن برزخ مثال مطلق است

 

موج ديگر نيز در كار آمده                   جسم و جسماني پديدار آمده

 

جسم هم گرديد طورا بعد طور              تا به نوع آخرش افتاده دور

 

نوع آخر آدم است و آدمي                   گشته محروم از مقام محرمي

 

بر مراتب سرنگون كرده عبور            پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور

 

گر نگردد باز مسكين زين سفر          نيست از وي هيچ‏كس مهجورتر

 

ني كه آغاز حكايت مي‏كند               زين جداييها شكايت مي‏كند

 

اميد آنكه خداوند ما و شما و همه جوانان، دانشجويان و انسان‏هاي حقيقت‏جو را در شناخت هدف زندگي و رسيدن به آن، ياري دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند.

 

براي آشنايي بيشتر با مباحث پيش گفته، دو كتاب ذيل واقعا خواندني است:

 

1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايي، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجاني، الزهراء، تهران.

 

2. مقالات، استاد محمد شجاعي، سروش، تهران، ج اول.

 

از منابع زير نيز مي‏توانيد استفاده نماييد:

 

1. فلسفه و هدف زندگي، محمد تقي جعفري.

 

2. زندگي ايده‏آل و ايده‏آل زندگي، محمد تقي جعفري.

 

3. انسان از ديدگاه اسلام، عبدالله نصري.

 

4. فلسفه و هدف زندگي، زين العابدين قرباني.

 

5. هدف زندگي، شهيد مرتضي مطهري

پي نوشت ها :

1-    حج ، آيه 6و لقمان آيه 30

2-     رعد، آيه 28

3-     ر.ك: نبوت، شهيد مطهري، ص 283

4-     حديد، آيه 3.

5-     بقره، آيه 156

6-     ص، آيه 71

7-     انعام، آيه

8-     الميزان، ج 7، ص 184 و 185؛ ج 17، ص 402و 403

      9 - حجر، آيه 29؛ ص، آيه 72

10- اسراء، آيه 85 

11- حجر، آيه 29

12- انبياء، آيه 91

13- سجده، آيه 9 

14- شهيد مطهري، شرح مبسوط منظومه، ج 3، ص 20 و 21 و 189 و 190؛الهيات شفا، ج 1، ص95

15-  ر.ك : دو كتاب توحيد و فطرت از شهيد مطهري

16- براي آگاهي بيشتر: عبدالله نصري، تكاپوگر انديشه‏ها (زندگي، آثار و انديشه‏هاي استاد محمد تقي جعفري)، ص 220

17. لقمان ، آيه 22

18. حج ،آيه 41

19 . آلعمران ، آيه 109

20. روم آيه 11

21. بقره ، آيه 156

22. به نقل از آيت الله حايري شيرازي

23. طلاق ، آيات 10و 11.

24. احزاب ، آيات 45 و 46

25. تين ، آيات 4 تا 6

26. عصر ، آيات 2 و 3)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:50  توسط حسین احسانی فر |